خب
انگاری مدت زمانی به زمان سياره خاکی گذشته
خب می تونم به جرات بگم خيلی جالب بود
حالا منتظر بقيه اشم
خدمت شمام عرض کنم نقشه گنج رو قايم کردم که گير کاپيتان ليچ بدجنس نيفته :)
خب اون که از اون اينکه از اين
مونده اون یکی کار که اگه بشه چه خوب می شه اگه نشه هم خب اصلا خوب نمیشه !!!!
اون بازرگانه بود یه شب نيشستن با سعدی کنار دريا ديزی خوردن می خواستن برن بيزينس و اينا
شده حکايت من :)
ببينم يه سيستم هوشمند در برخورد با يه وضعيت نا شناخته چيکار می کنه؟ فرض بر اينه که آموزشی از قبل نبوده و معلمی هم در کار نيست اما احتمالا نمونه های نه چندان مشابه رو ديده :)
خب
گرفتم
احساس می کنم از یه مرحله زندگی ام گذشتم شايدم دارم می گذرم . چیزایی که تو این چند ماهه رخ داد باعث تقويت اين حس می شه. مخصوصا اين آخريش..... گاهی حس می کنم ديگه تنهايي بايد با دنيای ناشناخته روبرو بشم گاهی هم می بينم دنياست که بايد با من ناشناخته روبرو بشه :)
احساس تغيير خوبه اما اگه اين تغيير هميشگی باشه خوب نيست شايدم حق با تو که سرعت می دی
مهم نيست مطمنم که از پسش ور می آم حالا می بينين از الان دارم واسه نقشه بعدی آماده می شم