پيكر تراش پيرم و با تيشه ي خيال يك شب ترا ز مرمر شعر آفريده ام تا در نگين چشم تو نقش هوس نهم ناز هزار چشم سيه را خريده ام بر قامتت كه وسوسه ي شستشو در اوست پاشيده ام شراب كف آلود ماه را تا از گزند چشم بدت ايمني دهم دزديده ام ز چشم حسودان ، نگاه را تا پيچ و تاب قد ترا دلنشين كنم دست از سر نياز بهر سو گشوده ام از هر زني ، تراش تني وام كرده ام از هر قدي ‚ كرشمه ي رقصي ربوده ام اما تو چون بتي كه به بت ساز ننگرد در پيش پاي خويش به خاكم فكنده اي مست از مي غروري و دور از غم مني گويي دل از كسي كه ترا ساخت ، كنده اي هشدار ! زانكه در پس اين پرده ي نياز آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام يك شب كه خشم عشق تو ديوانه ام كند بينند سايه ها كه ترا هم شكسته ام
هنوز تو را نشناخته ايم . چون که هنوز خاندانت را نشناخته ايم. چون که هنوز پيامشان را نشناخته ايم . چون که پروردگارمان را نشناخته ايم. هنوز هم مظلومی همچون نياکانت
رفته بوديم ديدن دوستی . صحبت سر اين شد که عمر چرا اينقدر سريع می گذره . و من به فکر فرو رفته بودم که هنوز تو حال و هوای دانشجويي هستم اما انگاری ده سالی از اون موقع گذشته زير و رو شده زندگی و محيط و دور و بری ها و.... خدايا به کجا چنين شتابان؟ حکايت زمين هست که فقط يک روز از زندگيش مونده بود و اون يک روز رو زندگی کرد.