Merikhi
 


 
This is a Persian weblog about  nothing!
 

 

ADVERTISE



Arabian Gulf !!!
Comic Clip
        

 
   
 

Wednesday, May 28, 2003
Today is another life
 
باران تمام خطوط را می شويد
خط خوردگی ها
امضاها
راه ها
ردپاها

از هيچ
تا هيچ
فرصتی کوتاست
بمان
با خطوط ظريف صورتت
و تماشا کن
باران همه چيز را خواهد شست.

ساغر شفيعی

قطره ها به پنجره می خورد
ديدی دوباره درخشان شده
تر و تازه مثل قطره ها

Sunday, May 25, 2003
Today is another life
 
روشنی است يا که
سرابی
نمی دانم
در تيرگی شب ها
در کشاکش هياهوی باد
نمی بینم
تنها می روم

های مسافر غريب
سالک سرگردان
راه گم کرده ای آشنا
بگو
رازهايت را با من
نگاهبان سرسخت

ديگر چه تفاوت می کند
که چه گونه گونه است راه ها
مقصد يکی است

Thursday, May 22, 2003
Today is another life
 
با اين غروب از غم سبز چمن بگو
اندوه سبزه‌هاي پريشان به من بگو
انديشه‌هاي سوخته ارغوان ببين
رمز خيال سوختگان بي سخن بگو
آن شه كه سر به شانه شمشاد ميگذاشت
آغوش خاك و بي‌كسي نسترن بگو
شوق جوانه رفت ز ياد درخت پير
اي باد نوبهار ز عهد كهن بگو
آن آب رفته بازنيايد به جوي خشك
با چشم تر ز تشنگي ياسمن بگو
از ساقيان بزم طربخانه صبوح
با خامشان غم زده انجمن بگو
زان مژده گو كه صد گل سوري به سينه داشت
وين موج خون كه ميزندش در دهن بگو
سرو شكسته نقش دل ما بر آب زد
اين ماجرا به آيينه دل شكن بگو
آن سرخ و سبز سايه بنفش و كبود شد
سرو سياه من ز غروب چمن بگو

Wednesday, May 21, 2003
Today is another life
 
عيبم مکن به رندی و بد نامی ای حکيم
کاين بود سرنوشت ز ديوان قسمتم

Sunday, May 18, 2003
Today is another life
 
می خواهی بنويسی اما کلمات از دل به ذهن نمی رسد
می خواهی فرياد بزنی اما گويا گلويي نيست تا که آوازی باشد
که بگويي.
اما ديگر لبی نيست که گشوده شود.
بغضی است .
اشکی است که در چشم می دود اما مجالی کو تا که ريخته شود


گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود
یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند
گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود
آخر ای خاتم جمشید همایون آثار
گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید
من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود
عقلم از خانه بدر رفت و اگر می این است
دیدم از پیش که در خانه دینم چه شود

Wednesday, May 14, 2003
Today is another life
 
دلم برای تو تنگ است
برای حضور بزرگ آسمان
که در قلب من جا نمی گيرد.
اگر نمادها بشکفند
ايمانم را در پای تو قربانی خواهم کرد
ستارگان را در سينی نقره خواهم چيد
بر سر تاج تو کله قند خواهم ساييد
برايت يک گنبد فيروزه ای خواهم ساخت
به ياد آن روز که گوی زمين را نقش می مردی
و من رنگها را به دست تو می دادم.

جای پايت در آسمان پيداست
دل من از خواب پريده است.

گيتی خوشدل

گاهی رد پاهايت چنان نزديکند که می پندارم از کنارم گذشتی و نديدمت.
گفتی قدمی بسوی من بيا تا صد قدم به سوی تو آيم
بال می گشايم به کبرياي جلالت
در را می کوبم
پاسخی آيا براي مان هست؟
 
آوای زنگها را می شنوی

سودايي به سر
نه که به دل

آستانه حضور است يا انتهای عبور؟
آغازی است يا که پايانی
فصلی ديگر از اين افسانه
بود، هست، باشد
هر چه
مقدمش مبارک

آوای زنگها می خواند ما را به افسانه
زيبا نيست؟

Tuesday, May 13, 2003
Today is another life
 
...
گوش كن با لب خاموش سخن مي‌گويم
پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست...

تشكر

 
محو بودم، هرچه ديدم، دوش دانستم تويي
گر همه مژگان گشود آغوش دانستم تويي
حرف غيرت راه مي‌زد از هجوم ما و من
بر در دل تا نهادم گوش دانستم تويي
نيست ساز هستيم، تنها، دليل جلوه‌ات
با عدم هم گر شدم همدوش دانستم تويي
غفلت روز وداعم از خجالت آب كرد
اشك مي رفت و من بيهوش دانستم تويي
بيدل امشب سير آتشخانه دل داشتم
شعله‌اي را يافتم خاموش دانستم تويي
 
گاه انديشه‌ ها سخت آزاردهنده‌اند.
آن هنگام كه مي‌انديشي تاوان اشتباه را پرداختن چه دشوار است.
بخصوص كه اين اشتباه تو نيست. يك نسل است كه اشتباه كرده و حتي بر آن پاي مي‌فشرد. حتي مي‌پندارد كه تماما درست است و راهي غير از اين سرانجامي ندارد. و چه سخت است پذيرش اينكه از اين‌ همه تلاشي كه مي‌كني همه تنها براي رفع آن است براي فراموشي آن.
اين دور باطل آيا تمامي هم دارد؟ به گمانم گاهي...
پاك نهادي يك‌بار گفت خانه او منزل‌گاه‌هاي بيشمار و راه‌هاي زيادي دارد...

Wednesday, May 07, 2003
Today is another life
 
هنوز وقت آن
نرسيده
که زمان، گوشت تنم را
بجود
و استخوان هايم را
خاک کند

من
با لحظه های وجودم
ذره ذره زمان را
می جوم
و تفاله اش را
دور می ريزم

من
در هجوم غم
در لحظه شکست
در ميان گريه
همواره به پيروزی
فکر می کنم
و خنده در دلم
جوانه می زند
زمان
بيهوده به من
چشم غره می رود
تا وقتی که
من
احساس دارم
زندگی خواهم کرد
و زمان
با مرگ نمی تواند
توامان به زندگی من
سايه افکند


عبدالرحمن ذکايي
 
ديريست که از روی دل آرای تو دوريم
محتاج بيان نيست که مشتاق حضوريم
تاريک و تهی پشت و پس آيينه مانديم
هرچند که همسايه آن چشمه نوريم
خورشيد کجا تابد از اين دامگه مرگ
باطل به اميد سحری زين شب گوريم
زين قصه پر قصه عجب نيست شکستن
هر چند که با حوصله سنگ صبوريم
گنجی است غم عشق که در زير سر ماست
زاری مکن ای دوست اگر بي زر و زوريم
با همت وال که برد صفت فردوس
از حور چه گويي که نه اهل قصوريم
او پيل دمانی است که پروای کسش نيست
ماييم که در پای وی افتاده چو موريم
آن روشن گويا به دل سوخته ماست
ای سايه چرا در طلب آتش طوريم

Monday, May 05, 2003
Today is another life
 
بوي جوي موليان آيد همي...

دلتنگي‌ها گاه چنان زيادند كه حتي
زمزمه باد، نغمه‌هاي سبز خاك
حتي نواي خوش موسيقي ايام قديم
روزهاي پر شور جواني

نه .

نمي‌ماند اين‌گونه.

بوي جوي موليان آيد همي...

 

 
 
Archives:
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
August 2007
October 2007
November 2007
December 2007
February 2008
April 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
December 2008
February 2009
March 2009
June 2009
October 2009


 rss v2
 
 

Martian




Sunlight

POWERED BY
This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.

Weblog Commenting by HaloScan.com

Editor: Myself

 

Home