الان اينجام
چی مهمه؟
من تنهام
تا يه لحظه
دو دقيقه
نيم ساعت
نه
همين الان...
مهم نيست. مهم نيست که نگاهت ميکنن.
به کتاب شلبی ات خيره می شن. واگه به شون بگی
اين مال يه مريخی ديگه است، فکر کنن ديوونه ای...
عشق زندگی می بخشد،
زندگی رنج به همراه دارد،
رنج دلشوره می آفريند،
دلشوره جرأت می بخشد،
جرأت اعتماد به همراه دارد،
اعتماد اميد می آفريند،
اميد زندگی می بخشد،
زندگی عشق می آفريند.
می پرسد از من کيستی؟ می گويمش، اما نمی داند:
اين چهره گمگشته در آيينه خود اين را نمی داند!
می خواهد از من فاش سازم، خويش را باور نمی دارد.
آيينه در تکرار پاسخ های خود حاشا نمی داند.
می کاودم، می گويمش: چيزی از اين ويران نخواهی يافت.
کاين در غبار خويشتن چيزی از اين دنيا نمی داند!
می گويمش: گمگشته ای هستم که در اين دور بی مقصد،
کاری به جز شب کردن امروز يا فردا نمی داند.
می گويمش آنقدر تنهاييم که بی ترديد مي دانم،
حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند!
می گويم و مي بينمش، او نيز با آن ظاهر غمگين!
آن گونه می خندد که گويي هيچ از اين غم ها نمي داند.
... آمدي از گرد ره طناز و مست
عشوه اي كردي كه دلهامان شكست
در نگاهت يك غم ناگفته بود
يك شقايق زير زلفت خفته بود
من گذشتم از صف شمشادها
دل زدم بر هرچه بادابادها
از حصار جرات خود رد شدم
بر گذرگاه عبورت سد شدم
گفتمت آه اي نگار مهوشم
مي شود من هم در آغوشت كشم ؟!
خوب يادم هست آندم ناگهان
يك شقايق در دلش داغي نهان
از فراز زلف آوردي به زير
خنده اي كردي به من گفتي : بگير
وعده دردي مهيبم مي دهي
واي من ! داري فريبم مي دهي ؟
گل تعارف مي كني يا داغ را
مي زني رنگ كبوتر زاغ را
چون مرا هول محبت ديده اي
داغ را در برگ گل پيچيده اي ؟...
ديدم در آن كوير درختي غريب را
محروم از نوازش يك سنگ رهگذر
تنها نشستهاي
بيبرگ و بار
زير نفسهاي آفتاب
در التهاب
در انتظار باران
در آرزوي آب...
ابري رسيد
چهره درخت از شعف شكفت
دلشاد گشت و گفت:
اي ابر اي بشارت باران!
آيا دل سياه تو از آه من بسوخت؟
غريد تيره ابر
برقي جهيد و
چوب درخت كهن بسوخت...
اين تنها شعري است
كه مي توانم بگويم،
من تنها كسي هستم،
كه مي تواند آنرا بنويسد.
وقتي همه چيز خراب شد
خود را نكشتم
به اعتياد
پناه نبردم.
موعظه نكردم...
سعي كردم بخوابم.
هنگاميكه نتوانستم
ياد گرفتم بنويسم
ياد گرفتم بنويسم
چيزي كه يكي مثل خودم
در شبهايي اينچنين
بتواند بخواندش.
ديگه شب شده
آرامش اين ساعتهاي اضافي...
وقتايي كه بقيه نيستند
گرچه هيچ وقت نبودن!
دور از همهمه و هياهوشون
آرامشي كه در به درشيم.
پشت چندتا در يه گوشه تنهاييه؟
اضافي! زندگي ام اضافيه لابد...
كسي حق داره اين دررو بزنه؟
سلام
منو نديدين؟
يه تيکه، نه، خيلی من گمشده! پيش شماست؟
شايد. نمي دونم...
اه، اين نه، تيکه شما به درد من نمي خوره
من تيکه خودمو مي خوام...
ای بابا من کي ام؟
شما ها تيکه منو نديدين؟
بدينشون به من.
به دردتون نمي خوره...
...من از خودم مي پرسم، نكند روشني ستارگان براي اين باشد كه هركس بتواند روزي ستاره خود را پيدا كند. تو به سياره من نگاه كن. درست بالاي سر ماست...ولي چقدر دور است...
چقدر هم زيباست!. تو اينجا پي چه كاري آمدهاي؟
با گلي دعوا گرفتهام...
بگذار تا دمي جسم خستهام بياسايد.
بگذار لختي روح تبدارم اين تن رنجور را رها سازد.
مي شنوي،
لحظهاي.
سخت عذابي است تحمل آنها،
نميبينيشان،
نميبوييشان،
ردشان را اما
مييابي.
چنگ زدهاند، خراش دادهاند.
لحظهاي تنها ،لحظهاي.
يک عمر جسم من از جنس کاه بود
شب بود يا که روز برايم سياه بود
کارم فرار دادن زاغان پير بود
اما تمام سعي و تلاشم تباه بود
در کشتزار دهکده هر روز گوش من
لبريز از کنايه و از قاه قاه بود
قلبم ولي صبور چرا؟ چون که شانه ام
هر شب براي شب پره ها تکيه گاه بود
هي! پيرمرد! حرف مرا گوش مي کني؟
گفتم تو را که ساختنم اشتباه بود!